تبليغاتX
حق هر ایرانی آزادی بیان و آزادمنش زیستن

تمام سلول های بدن برای فعالیت نیازمند اکسیژن هستند. این گاز از طریق دستگاه تنفسی و گردش خون به بدن می رسد و دی اکسیدکربن که محصول زائد فعل و انفعالات در بدن است نیز به وسیله همین دستگاه ها از بدن خارج می شود. اکسیژن از طریق دیواره ریه ها به درون سرخرگ ها انتشار می یابد تا در سراسر بدن انتقال پیدا کند. دی اکسیدکربن نیز برای خروج از بدن، از طریق سیاهرگ ها به درون ریه ها منتشر می شود و وارد هوای بازدم می شود.

سلامتی مجاری تنفسی وابسته به دریافت هوای فاقد میکرب و آلودگی است. بیش از 200 نوع ویروس شناخته شده که بر دستگاه تنفسی فوقانی اثر می کنند و سبب سرماخوردگی  می شوند. در اغلب موارد، سرماخوردگی ها خفیف بوده و به طور معمول در طی یک هفته بهبود می یابند.

 سرماخوردگی معمولی  با حساسیت ( آلرژی ) و آنفلوانزا متفاوت است. آنفلوانزا ( INFLUENZA ) نامی است که به عفونت ویروسی بسیار شدید نسبت داده می شود و این عفونت نیز بر دستگاه تنفسی فوقانی تأثیر می گذارد. نام آنفلوانزا از این باور قدیمی منشأ می گیرد که این بیماری را ناشی از تأثیرات ماوراءالطبیعه می دانسته اند.

علایم سرماخوردگی به طور معمول دو تا سه روز پس از ورود ویروس به بدن ظاهر می شود. شایع ترین علائم شامل : گلودرد، گرفتگی بینی، آب ریزش بینی، سرفه، عطسه و درد در قسمت های دست و پا است. خستگی، ریزش آب از چشم ها و اشکال در خوابیدن نیز ممکن است رخ دهد.

در صورتی که علائم، بیش از یک هفته باقی بمانند و با سردرد شدید ، ضعف ، از دست دادن اشتها و تشنگی همراه شوند، احتمال این که بیماری به علت ویروس آنفلوانزا باشد بیشتر است. بروز تب نیز به طور معمول شایع است. باید توجه کرد که در موارد عفونت های ویروسی دستگاه تنفسی فوقانی، علت بیماری را نمی توان برطرف کرد و فقط درمان علائم امکان پذیر است.

به هنگام سرماخوردگی استراحت زیاد، مصرف فراوان مایعات و قرقره کردن آب نمک ولرم به بهبود علائم کمک می کند. مصرف قرص های مسکن به رفع سردرد و کاهش تب کمک می کنند. تنها در مواردی که به دنبال عفونت ویروسی، عفونت باکتریایی نیز بروز می کند، آنتی بیوتیک ها مفید واقع می شوند. گیاهان دارویی مفیدی  نیز برای درمان سرماخوردگی وجود دارند.

کودکان ، سالمندان، زنان باردار و افراد دچار بیماری هایی از قبیل دیابت و بیماری های کلیوی به توصیه های پزشکی بیشتری نیاز دارند. گاهی اوقات برای افراد سالمند، به منظور پیشگیری از ابتلا به عفونت، استفاده از واکسن توصیه می شود. برای جلوگیری و درمان سرماخوردگی روش های مختلفی  وجود دارد که ما در اینجا به جنبه تغذیه ای آن می پردازیم.

چه غذاهایی برای سرماخوردگی مفید هستند؟

برای این که سیستم ایمنی بدن به بهترین نحو به وظیفه اش که مبارزه علیه ویروس های سرماخوردگی و آنفلوانزا است، عمل کند باید مواد مغذی حیاتی را دریافت کند. مکمل های تغذیه ای  مفیدی نیز برای پیشگیری و درمان سرماخوردگی توصیه شده است.

مواد غذایی مفید برای درمان سرماخوردگی شامل موارد زیر است :

ویتامین C  ؛ منابع غذایی اصلی تأمین کننده ویتامین C شامل : مرکبات ( پرتقال  ، گریپ فروت، انواع لیمو و نارنگی )، انواع توت، گوجه فرنگی ، فلفل دلمه ای ، توت فرنگی  ، سیب زمینی و سبزیجات برگ سبز از قبیل انواع کلم. دریافت زیاد و منظم ویتامین C به کاهش بروز، شدت و طول مدت سرماخوردگی کمک می کند.

- غلات سبوس دار و حبوبات؛ منابع غذایی مناسب یکی از ویتامین های گروه B به نام پانتوتنیک اسید هستند. کمبود پانتوتنیک اسید، سبب بروز عفونت های مکرر دستگاه تنفسی فوقانی می شود.

- سیر دارای آهن، روی و آلیسین (ALICIN ) است که سبب تقویت سیستم ایمنی و کاهش خطر عفونت های ویروسی می شود.

- ماهی قباد، قزل آلا، ساردین و ماهی های روغنی منبع غنی اسیدهای چرب اُمگا- 3  هستند. همچنین تخم کتان، تخمه کدو حلوایی و روغن شاه دانه نیز از دیگر منابع خوب اُمگا- 3 هستند.

- دانه کنجد، تخمه کدو حلوایی  و آفتاب گردان منابع غنی اسیدهای چرب اُمگا-6 هستند. این اسیدهای چرب به سلول های دستگاه تنفسی در مبارزه علیه عفونت های سرماخوردگی کمک می کنند.

- جگر، انواع ماهی از جمله قزل آلا، قباد و شاه ماهی، کره و تخم مرغ منابع ویتامین A  هستند. هویج ، انبه ، سیب زمینی، زردآلو ، کدو حلوایی و سبزیجات سبز تیره نیز تأمین کننده بتاکاروتن هستند که در بدن به ویتامین A تبدیل می شوند. عفونت های مکرر تنفسی در کودکان با کاهش ذخائر ویتامین A مرتبط است. یک رژیم غذایی متنوع که دارای این مواد غذایی باشد، مواد لازم برای یک کودک در حال رشد را تأمین می کند.

- تخم مرغ ، ماهی، مرغ، گوشت قرمز بدون چربی، لبنیات ، حبوبات، مغزها، دانه ها و غلات سبوس دار تأمین کننده پروتئین هستند. کمبود دریافت پروتئین خطر ابتلا به عفونت را افزایش می دهد.

- گوشت، شیر، غلات و حبوبات تأمین کننده ویتامین های B6  و پانتوتنیک اسید هستند که برای تأمین سلامتی سیستم ایمنی از اهمیت بسیاری برخوردارند.

- غلات صبحانه ( برشتوک )، نان و عصاره مخمر تأمین کننده اسید فولیک  هستند که برای سلامتی و تقویت سیستم ایمنی ضروری است. به علاوه چغندر، لوبیا چشم بلبلی و انواع کلم منابع مناسبی از فولات ( اسید فولیک ) هستند.

- گوشت های قرمز بدون چربی و غلات سبوس دار حاوی روی هستند. سایر منابع غذایی حاوی روی شامل : جوانه گندم ، آجیل ، بادام زمینی، گردو، جگر ، مرغ ، بوقلمون، ماهی، میگو، تخم مرغ ، لوبیا خشک ، شیر و لبنیات است. روی یک ماده معدنی مورد نیاز برای سیستم ایمنی است.

در سرماخوردگی از چه غذاهایی پرهیز کنیم؟

غذاهای آماده ی بسته بندی شده و کنسروها از لحاظ ویتامین ها و موادمعدنی فقیر هستند. بنابراین به جای مصرف این نوع غذاها از انواع میوه و سبزیجات تازه، ماهی، غلات، مغزها و دانه ها استفاده کنید.

* چند نکته :

- ارتباط بین مصرف قرص های ویتامین C و سرماخوردگی به طور وسیعی مورد مطالعه قرار گرفته است. تحقیقات نشان داده ، این قرص ها که روزانه 500 تا 1000 میلی گرم ویتامین C را برای بدن تامین می کنند، نمی توانند از عفونت پیشگیری کنند، در حالی که به کاهش شدت و احتمالاً طول مدت سرماخوردگی کمک می کنند.

در برخی موارد با دریافت 1000 میلی گرم مکمل ویتامین C در روز طی یک دوره طولانی، علائم به میزان 15 درصد کاهش یافت. ویتامین C باعث افزایش سطح اینترفرون در بدن می شود که این ماده با عفونت ها مبارزه می کند. همچنین ویتامین C از جمله آنتی اکسیدان هایی است که به حفاظت از پوشش داخلی مجاری تنفسی در برابر انواع عفونت کمک می کند.

- مصرف مکمل ریزمغذی های خاص شامل 20 میلی گرم روی ، 100 میکروگرم سلنیوم ، 120 میلی گرم ویتامین C ، 15 میلی گرم ویتامین E  و 6 میلی گرم بتاکاروتن در مطالعات مختلف سبب کاهش بروز عفونت های تنفسی در سالمندان طی درمان های طولانی مدت شده اند.

- در بررسی های بالینی مختلف نشان داده شده است که قرص های مکیدنی " روی" سبب بهبود علائم سرماخوردگی می شوند. البته بعضی مطالعات نیز نشان داده که این قرص ها هیچ اثری بر علائم سرماخوردگی ندارند. به علاوه باید توجه کرد که دریافت روی به میزان بیش از 150 میلی گرم در روز می تواند امکان ابتلا به عفونت را افزایش دهد. بنابراین قبل از اقدام به هر نوع درمانی، باید تحت نظر پزشک باشید و به توصیه های او عمل کنید.

- قرص سیر یا کپسول های حاوی عصاره سیر ممکن است به پیشگیری از سرماخوردگی کمک کند. علت این تأثیر خواص ضد ویروسی رنگدانه گیاهی " آلیسین " است.

- استفاده از بُخور به رفع گرفتگی بینی کمک می کند. برای این کار، برای 10 دقیقه سرتان را روی بخارات یک ظرف آب در حال جوشیدن بگیرید. بهتر است دستمال یا حوله ای را روی سر بگذارید و این عمل را سه بار در روز تکرار کنید. می توانید مقداری روغن مِنتول ( MENTHOL )  یا عصاره اوکالیپتوس به آب در حال تبخیر اضافه کنید تا عمل تنفس را تسهیل کند.

- مایعات فراوانی مصرف کنید. در طول حملات شدید آنفلوانزا، بهتر است از مایعات مقوی و مغذی مثل انواع سوپ و آش در وعده غذایی اصلی استفاده کنید. البته به شرطی که دارای انواع موادمغذی به مقدار متعادل و متناسب باشد.

- تا جایی که می توانید بخوابید و استراحت کنید. سیستم ایمنی برای تجدید قوا به استراحت نیاز دارد. عدم توجه به علائم یک عفونت ویروسی و کار و فعالیت شدید در حین بیماری، مدت بیماری را طولانی تر می سازد.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 8:45 بعد از ظهر  توسط آزادمنش | 
بدین وسیله وبلاگ آزادمنش حمایت خود را از تیم

 

محبوب استقلال تهران اعلام

 

مینماید

زنده باد استقلال قهرمان

استقلال یا میبرد یا میبازند لونگیها

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط آزادمنش | 
گاه در خلوتي گم مي شوي

نه به فراواني اسباب

نه به شلوغي کوچه

نه در جيب هاي پر

در دفتر خاطراتي

که سفيد سفيد ورق مي خورد

محو مي شوي

انگار که هرگز نبوده اي
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط آزادمنش | 

برادرم دسته چوبی چاقوی آشپزخانه را توی مشتش گرفت و همان‌طوركه فریاد می‌كشید«می‌كشمت»، پرید روی تخت و چاقو را چند بار توی بالش فرو كرد. آنقدر این كار را كرد تا پرهای غازی كه چند روز پیش با دهان باز و گردن كشیده به سمت ما حمله می‌كرد، از توی بالش بیرون زد. دویدم طرفش. می‌خواستم چاقو را از دستش بگیرم و من هم چند ضربه بزنم. هلم داد عقب و نشست لب تخت. پرهای غاز روی تخت پراكنده شده بود. كنارش نشستم لب تخت و زل زدم به چاقو كه داشت توی دستش با آن بازی می‌كرد. عرق‌گیر ركابی تنش بود و وقتی بازویم به بازویش خورد، احساس كردم چسبناك است. همیشه بوی آهن داغ می‌داد.شلواركش چرك شده بود و روتختی را سیاه می‌كرد. سر زانوانش و روی غوزك پایش دو زخم جدید داشت، مثل خراشیدگی.

گفتم: «با چاقو می‌خوای این كار رو بكنی؟»

جوابم را نداد. خودش را از عقب انداخت روی تخت. پاهایش را می‌كوبید به لب تخت، هر دفعه محكم و محكم‌تر این كار را می‌كرد. دو طرف چاقو را با دو دستش گرفته بود بالای صورتش و به چاقو نگاه می‌كرد. روی سینه دراز كشیدم كنارش.

گفتم: «چاقوش تیز نیست.»

«چرا خُله. ندیدی چه طوری سرِغاز رو با این ُبریدن؟»

یك پر برداشتم و از بین دو تا انگشتم پر را توی هوا فوت كردم. پر توی هوا چرخی زد و روی پیشانی برادرم پایین آمد. غلت زدم روی تخت. گفتم :«كاش تفنگ داشتیم»

«تفنگ چیه خُله! من با همین دخلشو می‌ارم. »

بعد با یك جست از روی تخت پرید و دوباره شروع كرد به چاقو زدن به بدن قربانی خیالی‌اش. چاقو را توی هوا تكان می‌داد و مثل شمشیر‌بازها پاهایش را عقب و جلو می‌برد. لب تخت نشستم. پرها را از توی شكم روبالشی بیرون می‌كشیدم و مُشت مُشت می‌پاشیدم توی هوا. پرها می‌چرخیدند و روی سر برادرم پایین می‌آمدند. برادرم با چاقو به پرها حمله می‌كرد، من پرها را می‌پاشیدم و برادرم چاقو را توی هوا به پرها می‌كشید. پرها بالا و پایین می‌رفتند. من و برادرم هم می‌خندیدیم و هم جیغ می‌كشیدیم. رفتم روی تخت و از آن بالا پرها را پاشیدم به طرف سقف. پرها مثل برف می‌بارید روی سر برادرم.

خیال می‌كردیم دیگر همه چیز تمام شده. تصمیمی گرفته بودیم كه گاهی ما را به وحشت می‌انداخت و گاهی از ذوق عملی شدنش جیغ می‌كشیدیم و می‌خندیدیم. پرها روی سر و صورتمان چسبیده بودند و توی اتاق پُر از پَر شده بود. روی تخت بالا و پایین می‌پریدم و پرها را به طرف برادرم می‌پاشیدم. بعد خودم هم یك چاقوی خیالی توی مشتم گرفتم و روی تخت شروع كردم به قربانی خیالی ضربه زدن.گفتم: «فكر كنم شكمش خیلی سفت باشه، باید چاقو رو محكم توی شكمش فرو كنی.» دو زانو روی تخت نشستم و با مشتی كه هیچ چیز تویش نبود، كوبیدم روی بالش. «ببین، اینطوری...» برادرم نفس نفس می‌زد و چاقو را توی هوا می‌چرخاند. گفت: «فكر كنم شكم مثل پنیر، نرم باشه.» بعد با چاقو دوید طرف من، پرید روی تخت و با چاقو به من حمله كرد. جیغ زدم و از روی تخت پایین پریدم و از پله‌ها پایین رفتم. از پشت سرم گفت: «خاك بر سر ترسوت كنن!» صدایش را از پایین، ازتوی آشپزخانه، می‌شنیدم. مادرم پرهای روی سرم را كه دید، گفت: «باز بالش پاره كردین؟»

می‌خواستم همه چیز را به مادرم بگویم. وقتی برادرم با چاقو به طرفم حمله كرد، تمام عضله‌های شكمم تیر كشید. نزدیك بود همه چیز را به مادرم بگویم، اما قول داده بودم كه كسی از قضیه بویی نبرد. دستم را گذاشتم روی دهانم و محكم فشار دادم. مادرم قاشق چوبی توی دستش را به طرفم گرفته بود. «چته؟ چراگریه می‌كنی؟» دستم را از روی دهانم برداشتم. «سعید می‌خواست منو با چاقو دسته چوبی یه بكشه.»

مادرم با همان قاشق چوبی،كه پیاز سرخ‌شده به نوكش چسبیده بود، از پله‌ها رفت بالا و در اتاق را پشت سرش بست. از پایین، از توی آشپزخانه، صدای دست مادرم را، كه روی دست و پای لخت برادرم فرود می‌آمد، شنیدم. صدای داد و فریاد برادرم كه بلند شد، از پله‌ها رفتم بالا و پشت در اتاق‌خواب ایستادم. می‌خواستم بروم تو، اما جراتش را نداشتم‌. صدای قاشق‌چوبی را،كه به استخوان‌های برادرم كوبیده می‌شد، می‌شنیدم. مادرم با حرص از پشت دندان‌هایی كه به هم فشارشان می‌داد، می‌گفت:« الهی بمیرین! الهی همه‌تون بمیرین از دستتون راحت شَم!»

داشت برادرم را كتك می‌زد. وقتی  برادرم با گریه و با صدای بلند چند بار پشت سر هم گفت: «غلط كردم»، از پله‌ها دویدم پایین و توی آشپزخانه كنار ظرفشویی ایستادم. درِ اتاق‌خواب باز شد و بعد صدای باز شدن در دستشویی كنار اتاق‌خواب را شنیدم و آبی كه با فشار توی سطل ریخته شد.

با صدای دسته كلید ناپدری‌ام و كلیدش، كه توی قفل در خانه چرخید، آمدم و جلوِ تلویزیون نشستم. وارد اتاق كه شد، بوی زهم ماهی همه جا را پر كرد. تلویزیون را روشن كردم و بدون اینكه كانال‌هایش را عوض كنم، زل زدم به صفحه تلویزیون كه داشت برنامه‌ای در باره مهاجرت غازهای وحشی نشان می‌داد. از گوشه چشم نا‌پدری‌ام را می‌دیدم. ساك ماهی‌گیری‌اش را كه بند بلندی داشت و تا نزدیك زانواش می‌رسید و همیشه بوی زهم ماهی می‌داد، پرت كرد روی میز آشپزخانه. صندلی فایبرگلاس را از پشت میز بیرون كشید و خودش را پرت كرد روی صندلی. وقتی ماشین ریش‌تراشی مدل روسی‌اش را می‌داد دست مادرم تا ریش‌هایش را برایش اصلاح كند هم همین كار را می‌كرد. صندلی دیگری را بیرون می‌كشید و پاهایش را می‌گذاشت روی صندلی. به همان شكل نشسته بود. انگشت‌های دستش را پشت گردنش گره كرد و سرش را به عقب تكیه داد. بعد بلند شد و ماهی‌های ریز كولی را، كه تنشان پر از شن و ماسه شده بود، خالی كرد توی ظرفشویی. توی اتاق پر از بوی ماهی شد. جلوِ تلویزیون نشسته بودم و آن لحظه دلم می‌خواست صدای آژیرقرمز را بشنوم تا دوباره توی حمام پناه بگیریم و به هم بچسبیم. اماجنگ تازه تمام شده بود و خیلی وقت بود كه دیگر به محض شنیدن آژیر قرمز، توی حمام پناه نگرفته بودیم. من و برادرم خوشمان می‌آمد توی حمام، كه سقف سیمانی داشت و امن‌تر از جاهای دیگر بود، پناه بگیریم. می‌دانستیم وقتی صدای آژیر زرد شنیده شود، بازی تمام است. داشت از بازی خوشمان می‌آمد كه جنگ تمام شد. و بعد شركت ساختمانی كه ناپدری‌ام آنجا كار می كرد، ورشكسته شد. بعد ازپایان جنگ اكثر كسانی كه در شهرك مسكونی، همسایه ما بودند از آن شهرك رفتند. آنهایی هم كه ماندند، هر روز صبح با قلاب‌های ماهی‌گیری ژاپنی و كره‌ای به ماهی‌گیری رفتند. مردها ردیف به ردیف روی سنگ‌های بزرگ موج‌شكن می‌ایستادند و ساكت و مصمم برای گرفتن ماهی انتظار می‌كشیدند. همان روزها بود كه من و برادرم آن تصمیم را گرفتیم؛ یك شب كه برق‌ها رفته بود و ما از گرما روی پله‌های تراس نشسته بودیم. بعدش قول دادیم كه كسی از قضیه بویی نبرد. پایان یافتن جنگ هم‌زمان شده بود با شروع جنگ‌هایی در خانه. جنگ‌هایی كه به دلیل ماهی‌گیری افراطی ناپدری‌ام بر پا می‌شد. جنگی كه بازنده اش همیشه مادرم بود، كه آخر سر با دلی پر خون و چشمانی خیس میدان جنگ را ترك می‌كرد.

قبلاً ماهی‌های شنی را از توی ظرفشویی بر می‌داشتم، شیرآب را باز می‌كردم و توی دهان ماهی‌ها آب می‌ریختم. اما خیلی وقت بود كه فهمیده بودم ماهی‌ها با چشمان باز می‌میرند. جلوِ ظرفشویی ایستادم و زُل زدم به چند ماهی ریز كه دهانشان خون‌آلود شده بود.

 ناپدری‌ام گفت: «چرا نمی‌شوریشون؟»

«از بوشون خوشم نمی‌آد.»

پاهایش را از روی صندلی برداشت. «تو كه همیشه خوشت می‌اومد با اینا وَر بری!»

«حالا دیگه خوشم نمی‌آد.»

انگار نشنیده بود که گفت. : «مامانت كجاست؟»

«از بوی ماهی متنفرم.»

این یكی را عمدا یواش گفته بودم كه نشنود.

«زبونتو موش خورده؟»

شوخی یا جدی لحنش را نمی‌فهمیدم. پشتم به او بود و داشتم با ماهی‌ها وَر می‌رفتم. دنبال یك ماهی زنده می‌گشتم. اما همه‌شان مرده بودند. از كنارش گذشتم. «از بوی ماهی متنفرم، بوش از دستم نمی‌ره.»

دویدم طرف پله‌ها و توی اتاق در را پشت سرم محكم بستم. مادرم داشت پرها را با دست خیس جمع می‌كرد و می ریخت توی یك سطل آب. برادرم با صورت سرخ شده نشسته بود پای تخت و از زیر چشم‌هایش به مادرم نگاه می‌كرد.

گفتم:«اومده، ماهی‌ها رو ریخته توی ظرفشویی. من خوشم نمی‌آد دیگه ماهی بشورم. بوش از دستم نمی‌ره.» مادرم سطل را گذاشت جلوِ من. «دستتو خیس می‌كنی. همه شو تا دونه آخر جمع می‌كنی!»

پرها را دانه دانه  بر می‌داشتم و می‌ریختم توی سطل آب. حواسم به برادرم بود كه سرش را پایین انداخته بود و داشت با انگشت‌های دستش بازی می‌كرد.

«من نگفتم‌ها.»

دهنش را كج كرد و حرف من را با ادا  و اطوار، تكرار كرد.

«بابا اومده. چاقو كجاست؟ مامان بردش؟»

جوابم را نداد. رفتم روی تخت. پرها را توی مشتم جمع كردم و ریختم توی سطل آب. برادرم رفت زیر تخت. این كار را زیاد می‌كرد. می‌رفت زیر تخت و بعد آنجا دوتا سنگ چخماخِ سفید و بزرگ را هِی به هم می‌كوبید و جرقه‌هایشان را تماشا می‌كرد. رو تختی را بلند كردم. «منم بیام؟»

«نخیر، فوضول ِترسو.»

رفتم زیر تخت و كنارش دراز كشیدم. سنگها را تند تند به هم می‌كوبید و روشنایی جرقه‌ها می‌افتاد روی دیوار تاریك زیر تخت و دیوار زرد و آبی و قرمز می‌شد. جرقه ها را بو می‌كردیم و درخشش‌شان را تماشا می‌كردیم. زیر نورِ ضعیف جرقه‌ها بود كه چاقو را دیدم. دستم را روی دهنم فشار دادم.

«چاقو رو به مامان ندادی؟»

 «نه، مگه یادت رفته.»

«بابا اومده. پایینه.»

نفهمیدم به خاطر كلمه بابا كه از دهانم بیرون پریده بود یا به خاطر ترس از تصمیمی كه گرفته بود یكهو سنگها را پرت كرد و سرش را، انگار كه قهر كرده باشد، گذاشت روی دست‌هایش. گفتم: «می‌دونی بعدش چی می‌شه؟»

 نمی‌دانم چرا فكر كردم چشم‌هایش را بسته. دستم را گذاشتم روی شانه‌اش كه خیسِ عرق بود و تكانش دادم. «بعدش بگم چی می‌شه؟»

«چی رو چی می‌شه؟»

«بعد از اینكه آدم كشتی می‌دونی چی می‌شه؟»

«هیچ كس نمی‌فهمه ما كشتی‌امش، مگر اینكه تو دوباره فضولی كنی.»

«من فضولی نمی‌كنم.»

«دیدم هیچی نشده رفتی پایین و همه چی رو به مامان گفتی.»

«من به مامان هیچی نگفتم. می‌خواستم بگم، ولی حالا كه نگفتم. فقط گفتم تو با چاقو افتادی دنبال من.»

چاقو توی تاریكی زیر تخت دیگر دیده نمی‌شد.

«مامان چاقو رو ندید؟»

گفت: « نه، زود پرتش كردم زیر تخت.»

«من از معلم‌مون پرسیدم. بهم گفته اگه كسی آدم بكشه، بعدش چی می‌شه.»

انگار كه اصلا حرف‌هایم را نمی‌شنید. دانه دانه مفصل انگشت‌های دستش را فشار می‌داد. از صدای جا به جا شدن مفصل انگشت‌هایش خوشم نمی‌آمد.

«معلم‌مون گفته اگه آدم بكشی، می‌برنت زندان. اونجا سرت رو از ته می‌تراشن و مجبورت می‌كنن غذای داغ رو كه داره می‌جوشه، از توِ قابلمه سر بكشی. مجبورت می‌كنن لخت ِلخت رو سنگ‌های داغ بشینی.»

«می‌شینم. مگه چیه!»

«الان داری اینو می‌گی. اونجا از موهات آویزونت می‌كنن و زیر پات آتیش روشن می‌كنن.»

انگشتش را از سوراخ بینی‌اش بیرون آورد.

«هه هه، وقتی سرمو بتراشن كه دیگه نمی‌تونن از موهام آویزونم كنن.»

«خوب از یه جای دیگه آویزونت می‌كنن، مثلا از زبونت.»

توی تاریكی  با دستم روی موكت را لمس كردم و سنگ‌های چخماخ را پیدا كردم. سنگ‌ها را به هم كوبیدم. جرقه‌ها دستها و صورت برادرم را روشن كردند. انگشت‌های هر دو دستش را توی هم گره كرده بود. بعد انگشت‌هایش را از هم باز كرد و طاق‌باز زیر تخت دراز كشید. زیر تخت هوا دم كرده بود و بوی عرق تن برادرم، بوی آهن داغ، زیر تخت را پر كرده بود. می‌دانستم كه  دانه های ریز عرق روی كُلك‌های بور و كوتاه پشت لبش نشسته است

«مامان كتكت زد؟»

گفت: «همه‌اش به خاطر اونه، و گرنه مامان هیچ وقت ما رو نمی‌زد. از دست اون خسته شده تلافی‌شو سر ما در می‌اره»

«می‌خواستی بالشو پاره نكنی.»

«دیدم خودت اصلاً پرها رو نپاشیدی هوا.»

«تو اول سوراخش كردی.»

گفت:«تو هنوز بچه‌ای. اصلا می‌دونی چرا مامان می‌خواد فرار كنه؟»

سنگ‌ها توی دستم خیسِ عرق شده بود.

گفتم: «كی گفته مامان می‌خواد فرار كنه؟»

«مگه نشنیدی اون روز بهمون گفت.»

«هنوز كه فرار نكرده. خیلی وقت پیش این حرفو زده.»

توی تاریكی زیر تخت دوباره بازویم خورد به بازوی چسبناك و عرق كرده‌اش. دوباره شبیه به همان حرف مادرم را تكرار كرد.

«یه روز صبح كه از خواب بیدار شدی و هر چه قدر تو خونه گشتی و مامان رو پیدا نكردی، اونوقت بهت می‌گم.»

سنگ‌ها را كه به دستم چسبیده بودند، پرت كردم، خوردند به دیوار زیر تخت. می‌خواستم بزنم زیر گریه. گفتم: «مامان دروغ گفت. می‌خواست ما رو بترسونه، چون اون روز تو بازم یه بالش نو رو پاره كرده بودی، مسخره.»

«نمی‌فهمی دیگه، خَری.»

سرم را گرفتم توی دست‌هایم. دور پیشانی و شقیقه‌هایم خیس ِخیس بود و نمی‌فهمیدم شوری عرق‌هایم است كه روی صورتم راه افتاده یا شوری اشك‌هایم.

گفتم: «مامان بعضی وقت‌ها برای اینكه مارو بترسونه از این دروغ‌ها می‌گه.»

«اولاً،چند روز قبل از اینكه مامان اون حرفو بزنه ما بالشو سوراخ كرده بودیم. همون بالش لوله‌ای یه ِ یادته كه. دوماً، خودم شنیدم، دعوا سر ماهی‌گیری بابا بود.»

پیشانی‌ام را گذاشتم پشت دستم. دنده‌هایم روی موكت زیر تخت درد گرفته بود. یاد چاقو كه می‌افتادم، عضله‌های شكمم تیر می‌كشید و دیگر دوست نداشتم برادرم حرفی بزند. اما او  باز هم حرف زد.

«واسه اینه دیگه، واسه خاطر اون می‌خواد ما رو تنها بذاره و فرار كنه. من دیگه شب‌ها خوابم نمی‌بره.»

«اون می‌خواد بره اهواز كار كنه. باباهای دوتا از دوست‌های من هم رفتن.»

گفت: «دروغ می‌گه. اون عاشق ماهی‌گیری‌یه.»

بعد از اینكه برای دومین بار گفت «حالم از بوی ماهی بهم می‌خوره» از زیر تخت بیرون رفت و با رفتنش هوای تازه‌ای زیر تخت جابه جا شد. به پهلو غلتیدم. می‌دانستم چاقو با فاصله‌ی كمی از من زیر تخت است. عضله ‌های شكمم تیر می‌كشیدند. شوری اشك‌هایم را از دور لبم می‌لیسیدم و  دلم برای برادرم كه باید لخت ِلخت روی سنگ‌های داغ می‌نشست می سوخت.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 9:0 بعد از ظهر  توسط آزادمنش | 

در اين ديدار که از هفته هفتم اين رقابت ها و در حضور 40 هزار تماشاگر در ورزشگاه آزادي تهران برگزار شد، استقلال تهران در يک بازي برتر با شش گل استقلال اهواز را شکست داد و با 10 پله صعود به رده هفتم جدول رده بندي صعود کرد.
اين ديدار در حالي تحت تاثير برکناري مديرعامل باشگاه استقلال تهران برگزار شد که آبي پوشان پايتخت با انگيزه فراواني وارد زمين شده و با ارائه يک بازي کاملا هجومي به دومين پيروزي خود در ليگ برتر دست يافتند.
در ديگر ديدارهاي مهم امشب، تيم ذوب آهن با نتيجه دو بر يک شهرآورد تيم هاي اصفهاني حاضر در ليگ برتر را از آن خود کرد و به صدر جدول رده بندي گام گذاشت و مس کرمان در ادامه روند موفقيت هاي خود با دو گل پاس همدان را پشت سر گذاشت.
نتايج کامل ديدارهاي امشب به شرح زير است :
* استقلال تهران 6 استقلال اهواز 0
گل هاي استقلال تهران : آرش برهاني در دقايق 21 و 68، پيروز قرباني در دقيقه 35 ، هاشم بيک زاده در دقيقه 50 و فرهاد مجيدي در دقايق 73 و 90
* ذوب آهن اصفهان 2 سپاهان اصفهان 1
گل هاي ذوب آهن : محسن مسلمان در دقيقه 11 و ايگور کاسترو در دقيقه 71
گل سپاهان : احسان حاج صفي در دقيقه 33
* پيکان قزوين 3 ملوان بندر انزلي 1
گل هاي پيکان : سيد مهدي سيد صالحي، جهانگير اصغري و ميثم اميري
گل ملوان : سيد جلال رافخايي از روي نقطه پنالتي
* مقاومت سپاسي شيراز 1 صبا باتري قم 1
* فولاد خوزستان صفر ابومسلم مشهد صفر
* مس کرمان 2 پاس همدان صفر
* پگاه گيلان 2 راه آهن شهرري 2
تيم پرسپوليس تهران سه شنبه گذشته در آغاز هفته هفتم ليگ برتر با نتيجه دو بر يک تيم قعرنشين پيام مشهد را شکست داد و به سه هفته ناکامي خود در اين مسابقه ها پايان داد.
همچنين ديدار تيم هاي سايپا کرج و برق شيراز به علت حضور تيم سايپا در مرحله يک چهارم پاياني ليگ قهرمانان آسيا به زمان ديگري موکول شد.
در پايان هفته هفتم اين رقابت ها، تيم ذوب آهن اصفهان با کسب 13 امتياز در صدر ايستاد و تيم هاي مس کرمان و برق شيراز به ترتيب با 12 و 11 امتياز در رده هاي بعدي قرار گرفتند.
تيم هاي پيکان قزوين، پرسپوليس تهران و فولاد خوزستان در رده هاي چهارم تا شش جدول رده بندي جاي دارند.
برنامه هفته هشتم ليگ برتر باشگاه هاي ايران به شرح زير است :
(نام تيم هاي ميزبان نخست آمده است)
پنجشنبه 4 مهرماه 87
پرسپوليس تهران با پگاه گيلان
سپاهان اصفهان با فولاد خوزستان
صبا باتري قم با پيام مشهد
پاس همدان با ذوب آهن اصفهان
برق شيراز با مس کرمان
استقلال اهواز با پيکان قزوين
ابومسلم مشهد با مقاومت سپاسي شيراز
شنبه 6 مهرماه 87
استقلال تهران با راه آهن شهر ري
ملوان بندر انزلي با سايپا کرج

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط آزادمنش | 
هنوز كه داخل ساختمان نشديم. پس فرض مي كنيم الان پشت ميزش نشسته و به دور از حساب و كتاب، صورتش را آرايش ميكند يا شايد برعكس. ديده ما داريم وارد ميشويم. بزك صبح را به زور آب دستمال پاك ميكند. پارسال كه قرار شد همه كارمندها و خدماتي ها نظراتشان را راجع به مديريت(كه همان مدير ميشود!) بنويسند و به صندوقي كه دست او بود بياندازند ( صندوق كه نبود, يك جعبه مقوايي). كسي نديد خودش بياندازد. رفت توي اتاق. ميگفتند كه رو در رو گفته. چيزي بود كه خجالت ميكشيده حتماً بگويد. چون پسر مدير بعدها سرناهار پرسيد كه خانم چرا نظراتشان بين كاغذها نبود. و او مثل اول هاي كارش, لبويي سرخ شد. مدير كنار پسرش نشسته بود اضطراب داشت انگار... پس حتماً چيزي بوده كه انقدر منشي خجالت ميكشيد. ناهارش را خورده , نخورده رفت سراغ كارش.



زنگ را دوباره به صدا درمي آوريم. بايد باشد, مدير ميگفت, هي تكرار ميكرد: چرا باز نميكند؟ سر من هم داد زد.

در را داشت مي شكست. سوال نكرده بود, مي كرد هم كليد نداشتم. آن روز نياوردم ولي شانس را چرا خيلي زياد.

چون تا آخرين لحظه پي جورش نشد.

درباز نميشود, من نگرانم, مدير بيشتر مشكوك است. يك احساسي مثل شهوت كنترل ناشدني در او غليان ميكند . تقصير خودش نبود كه با همه مردها راحت بود. چرا آخر هر تلفني ميگفت: عزيزم؟ اينها مهم نبود. حتي اين هم زياد توي چشم نميزد كه بعضي شبها با يكي از مهندسها گرم ميگرفت و سوار ماشينشان ميشد تا به مقصدش برسانند.

پس چرا مدير اين قدر مشكوك و بيشتر از آن ، آشفته ميزند؟ دستمال جيبي را در مي آورم.چند تا عطسه پشت سرهم. يك بار جلوي او بازش كردم كه يك تف ناخواسته را تويش خالي كنم. دست به دهان برده بود ناخن به انحناي دندان هاي سفيد كشيده ميشد, فقط كشيدن بود, احساس خوبي داشت ، ولي جويدن در كار نبود.

پرسيد: چه دستمال قشنگي ..... از كجا خريدينش؟

ميخواستم بگويم از كوچه پشت سري, مغازه ي خرازي كه آنجا هست. ولي به يك باره احساس احمقانه اي زحمت دستمال را انداخت گردن نامزدم. خودم بعدها فكر ميكردم. شايد مثل او ... چه جالب ميشد مثل توي فيلم ها. دو دستمال يكي مال عاشق و ديگري دست معشوقه اش.

ترق! درچوبي را شكست! انقدر زور نداشت. چطور مدير شده؟ ...؟ تا من سوال ها را تمام كنم. تمام پله ها را يكي دو   تا مي كند... توي راهرو داد مي زند. ميخورد زمين با كت و شلوارش,  با صداي گرفته فرياد مي زند : من ميدونم اين آكله يه نفر رو آورده ... كثافت .... در دوم هم باز نبود. هيچ دري جلودار مدير نيست. لگد!. . . در تمام اتاق ها را با ترس يكهو باز ميكند. كه چه ؟ غافلگير كند؟ او و عاشقش را ؟ كه حتماً در آغوش همديگرند؟



در انتهايي, اتاق آخر, مدير نفس نفس ميزند. خانم منشي سر نماز است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط آزادمنش | 
ديدار حساس تيم هاي فوتبال پرسپوليس و مس كرمان در هفته ششم ليگ برتر و در ورزشگاه آزادي برگزار شد كه در پايان نماينده كرمان با برتري يك بر صفر زمين مسابقه را ترك كرد.
روح ا... عطايي در دقيقه 81 و روي يك ضد حمله دروازه مهدي واعظي را باز كرد تا پرسپوليس در خانه سه امتياز را از دست دهد.
مسعود مرادي قضاوت مسابقه را برعهده داشت و به مجتبي شيري از پرسپوليس و علي حمودي و مهدي رحمتي از تيم مس كرمان كارت زرد داد.
بازيكنان تيم پرسپوليس: مهدي واعظي،‌ سپهر حيدري، فرانك آتسو، ‌عليرضا محمد(حميد علي عسگر)، مسعود زارعي(مجتبي شيري)،‌مازيار زارع، پژمان نوري، كريم باقري، ايوان پتروويچ، ابراهيم توره و عليرضا نيكبخت واحدي(محمد منصوري)
بازيكنان تيم مس كرمان: سيد مهدي رحمتي،‌ مرتضي ابراهيمي، ‌امير حسين صادقي،‌ علي حمودي،‌ جلال اميديان(مهدي كياني)، فرزاد آشوبي، ‌رسول نويدكيا، فرزاد حسين خاني، پائولو زالدورن(رسول ميرطرقي)، ادينهو داسيلوا و روح ا... بيگدلي(روح ا... عطايي)
انتهاي پيام/
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط آزادمنش | 
اتحاديه اروپا روز سه شنبه در بيانيه ای نسبت به وضعيت عمادالدين باقی، رييس انجمن دفاع از حقوق زندانيان و  فعال حقوق بشر ، در زندان ابراز نگرانی کرد.

رييس دوره ای اتحاديه اروپا، به نمايندگی از بیست هفت کشور عضو این اتحاديه، حکم صادره دادگاه عليه عمادالدين باقی را محکوم کرده است.

عمادالدين باقی پس از تحمل سه سال زندان، ۲۳ بار به دادگاه احضار يا محاکمه شده است که آخرين جلسه آن روز يکشنبه ۲۲ مهر ماه ۱۳۸۶ بود و در همان روز به اتهام آنچه «ادامه فعاليت های خود در خصوص توهين به مقامات و تبليغ عليه نظام و اقدام عليه امنيت ملی» خوانده شده، بازداشت شد.

عمادالدين باقی به دنبال ناراحتی قلبی برای مداوا  و درمان به طور موقت آزاد شد اما پس از ۱۴ روز مجددا بازداشت و روانه زندان اوين شد.

اتحاديه اروپا در بيانيه خود با اشاره به بيماری عمادالدين باقی، تصريح کرده است که وضعيت جسمی آقای باقی به گونه ای است که می بايست وی در بيمارستان بستری شود.

اتحاديه اروپا احکام صادره عليه آقای باقی را به شدت محکوم کرده و اعلام کرده است:«اتحاديه اروپا سال ها  آزار و اذيت قضايی آقای باقی به خاطر فعاليت های وی برای بهبود حقوق بشر و دفاع از آزادی بيان  را به شدت محکوم می کند».

اتحاديه اروپا همچنین از مقام های ايران خواسته است تا ضمن تضمين سلامت آقای باقی، وی را به بيمارستانی خارج از زندان اوين منتقل کنند.

در اين بيانيه همچنين نسبت به اقدامات قضايی عليه فعال حقوق بشر در ايران ابراز نگرانی شده است.

عمادالدين باقی، فعاليت های مطبوعاتی خود را از سال ۱۳۶۲ با روزنامه های کيهان و اطلاعات آغاز کرد.

او از سال ۱۳۷۰ به مدت هشت سال با روزنامه های سلام، همشهری و فصلنامه ضميمه کار کرد.

اوج کار وی با روزنامه های توس و جامعه بود. وی همچنين در روزنامه های نشاط و عصر آزادگان به عنوان عضو شورای سياست گذاری فعاليت می کرد.

عمادالدين پيش از اين و در سال ۱۳۷۹ همزمان با تعطيلی گسترده نشريات در ايران، يک بار ديگر دستگير و زندانی شده بود.

بيشتر اتهام ها و شکايت هايی که در دادگاه عليه او مطرح شده است، مربوط به پژوهش هايی است که وی درباره قتل های فعالان سياسی و نويسندگان دگر انديش معروف به «قتل های زنجيره ای پاييز ۱۳۷۷» انجام داده بود.

وزارت اطلاعات، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، صدا و سيما، نيروی انتظامی، علی فلاحيان، وزير اسبق اطلاعات، مصطفی پورمحمدی، قائم مقام وزير وقت اطلاعات، سلطانی يکی ديگر از معاونان علی فلاحيان، مدير کل ازلاعات قم در زمان فلاحيان، فيروز اصلانی، وکيل روزنامه کيهان و محتشمی، مدير مسوول «يالثارات» نشريه انصار حزب الله و مدعی العموم جزو شاکيان عمادالدين باقی بوده اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط آزادمنش | 
گاليله، بزرگترين فرزند خانواده‌ي سرشناسي بود كه در گذشته ثروت و نفوذ بسياري داشت، ولي در دوران نشو و نمو گاليله دچار فقر وتنگدستي شده بود. او تا يازده سالگي در خانه آموزش ديد. پدر كه نوازنده دربار بود و با اميران و اشراف نشست و برخاست داشت، خودش او را آموزش مي‌داد و گاهي نيز از معلمان خصوصي كمك مي‌گرفت. گاليله، نواختن عود و چنگ را تا سر حد استادي آموخت و در فن موسيقي از پدر پيشي گرفت. در همه‌ي دوران زندگي، نواختن عود براي او همراه با لذت و آرامش بود.

  گاليله در دوازده سالگي تحصيلات ابتدايي خود را در صومعه‌اي در سي كيلومتري شرق فلورانس آغاز كرد. روش زندگي در صومعه، به اندازه‌اي در نظر گاليله خوشايند آمد كه در پانزده سالگي جامه‌ي طلبگي بر تن كرد، ولي پدرش كه از اين وضع ناراضي بود، او را به بهانه درمان عفونت چشم از صومعه بيرون برد. چشم درد گاليله واقعي بود. او را براي معالجه، نزد پزشك بردند، اما قصد اصلي پدر اين بود كه پسرش ديگر به آن صومعه بازنگردد.

  پدر گاليله مايل بود پسر بزرگش شغلي پردرآمد و آبرومند داشته باشد. او مي‌خواست گاليله نيز مانند نياي مشهور و ثروتمندش، پزشك شود. به همين جهت در سال ۱۵۸۱ ميلادي، گاليله به دستور پدرش به عنوان دانشجوي پزشكي در دانشگاه پيزا نام‌نويسي كرد. گاليله در دانشگاه به عنوان دانشجويي خودسر و خرده‌گير معروف شد كه با استادان خود بحث و مناظره مي‌كرد و نظريات ارسطو را به چالش مي‌كشيد. 

  در سال ۱۵۸۳ ميلادي، هنگامي كه گاليله سال دوم پزشكي را مي‌گذراند، برحسب تصادف، سخنراني استاد رياضي مجربي را شنيد. او سراپا مجذوب سخنان استاد شد. اين نخستين برخورد واقعي گاليله با رياضيات بود. پس از آن، در برابر كلاس رياضيات استاد مورد علاقه‌اش مي ايستاد و به سخنان او با علاقه گوش مي‌داد. سرانجام، گاليله جزوه‌هاي پزشكي را كنار گذاشت و مطالعه‌ي مثلثات اقليدس را آغاز كرد.

  گاليله‌ي جوان، پيشرفت زيادي در رياضيات كرد. از اين رو، مدتي بعد، از پدر خواست تا اجازه دهد پزشكي را رها كند و به تحصيل رياضيات بپردازد. پدر كه مي‌دانست براي يك رياضي‌دان فرصت‌هاي شغلي محدودي وجود دارد، با اين كار مخالفت كرد. ولي گاليله به هر روش كه بود مطالعه‌ي رياضيات را ادامه داد. سرانجام در سال ۱۵۸۵ ميلادي دانشگاه را بدون دريافت مدرك ترك كرد. او با تدريس خصوصي رياضيات و فلسفه طبيعي، امرار معاش مي‌كرد. اما در سال ۱۵۸۹ به‌اندازه‌اي در رياضيات پيشرفت كرد كه به عنوان استاد رياضيات در دانشگاهي مشغول فعاليت شد كه چهار سال پيش بدون دريافت مدرك آن را ترك كرده بود.

  اما شيريني اين موفقيت با درگذشت پدر و به ارث گذاشتن كوله‌باري از بدهي براي گاليله، خيلي ‌زودي به تلخي گراييد. پدر پيش از مرگ، جهيزيه سنگيني براي دخترانش تقبل كرده و حال كه او مرده بود، مسئوليت اين كار بر شانه‌هاي گاليله سنگيني مي‌كرد. گاليله نتوانست از عهده اين مسئوليت برآيد. به همين جهت هر دو داماد از او شكايت كردند تا اين كه يكي از دوستانش در اين راه به او كمك كرد. اين تجربه‌ي تلخ باعث شد سال‌ها بعد گاليله دو دخترش را به صومعه‌اي بسپارد تا به اين ترتيب نه آنان به پشتيباني مالي گاليله احتياج داشته باشند و نه گاليله مجبور باشد جهيزيه سنگيني براي آنان بپردازد!

  گاليله چه در دوران تحصيل و چه در دوران تدريس در دانشگاه، با مشكلات مالي زيادي دست به گريبان بود. در آن زمان، رياضيات رشته تحصيلي مهمي به شمار نمي‌رفت و حقوقي كه يك استاد رياضيات مي‌گرفت، در مقايسه باحقوق استادان ديگر، بسيار ناچيز بود؛ حقوق سالانه‌ي يك استاد پزشكي هزار كرون، اما حقوق سالانه‌ي يك استاد رياضي فقط شصت كرون بود. تدريس خصوصي به پسران افراد ثروتمند و بانفوذ، بخشي از هزينه زندگي او را فراهم مي‌كرد. بخش ديگري از درآمد او از نوشتن كتاب و اختراع ابزارهاي ساده، اما سودمند، به دست مي‌آمد.

  در سال ۱۹۵۶، گاليله پرگار ويژه‌ي به نام «پرگار هندسي و نظامي» ابداع كرد كه در واقع ابزاري براي محاسبه بود. در دوره‌اي كه هنوز ماشين حساب اختراع نشده بود، چنين ابزاري كارايي بسيار داشت. به تدريج استقبال از آن پرگار چنان زياد شد كه گاليله صنعتگري را براي ساختن آن استخدام كرد. او پرگار را به‌نسبت ارزان مي‌فروخت، ولي از راه آموزش چگونگي كار آن به خريداران، درآمد خوبي به دست مي‌آورد. او مي‌كوشيد تا حد امكان چگونگي كار با آن را مخفي نگه دارد تا بتواند براي آموزش كار با آن، درآمدي كسب كند و پس از سال‌ها كسب درآمد به اين شيوه، دستور كار با اين پرگار را منتشر كرد. به هر حال، او با همه‌ي مشكلاتي كه داشت يك لحظه از كوشش براي روشن ساختن زواياي تاريك دانش بشر كوتاهي نكرد.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 9:54 بعد از ظهر  توسط آزادمنش | 
  Image Hosted by Free picture image hosting at Free-Picture-Host.com 

 Image Hosted by Free picture image hosting at Free-Picture-Host.com شَهر رَمَضَانَ الَذِی اُنزِلَ فِیهِ القُرءَانImage Hosted by Free picture image hosting at Free-Picture-Host.com

Image Hosted by Free picture image hosting at Free-Picture-Host.com

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط آزادمنش |